دومين نشست علمي ماهانه انجمن مطالعات برنامه درسي ايران در سال 87
ناکارآمدی الگوهای متداول در ارزشیابی مفاهیم و روشهای ارایه در
کتابهای درسی، عامل دیرینه در چیرگی محدودیتهای دوران اسپوتنیک
بر آموزش متوسطهی ایران- پیشینه و چند پیشنهاد
سید مرتضی خلخالی
چکیده
کشور ما ایران در سالهای 1353 تا 1356، نخستین دورهی چهارسالهی آموزش متوسطهی خود را در چارچوب طرح جدید تغییر بنیادی نظام آموزشی کشور تجربه کرد. برنامهریزان و مؤلفان کتابهای درسی آن زمان که از لحاظ کم و کیف و شرایط اجرایی دچار محدودیتهایی بودند، مانند بسیاری از آموزشگران جهان، از بخش بزرگی از محتوا و اندکی از رویکرد و اصول سازماندهی پروژههای آموزشی پر آوازهی دوران اسپوتنیک آن زمان استفاده کردند.
پروژههای اولیه و ملی دوران اسپوتنیک در اصل برای نظامهای آموزشی انعطافپذیر و غیرمتمرکزی طرحریزی شده بودند که هم نظام سنجش متفاوت داشتند، و هم فرصتهای انتخاب نوع درس و کتاب درسی را برای دانشآموزان یک کلاس فراهم مینمودند.
بدیهی است که نظام آموزشی ما اینگونه فرصتهای انتخاب را فراهم نمیکند و تمامی دانشآموزان یک کلاس و یک مقطع تحصیلی موظف به آموختن یک محتوا هستند.
کشورهای توسعهیافته همگام با توسعهی دانش برنامهریزی درسی، روانشناسی پرورشی و استفاده از یافتههای الگوهای کارآمد ارزشیابی، به ویژه در دهههای 1980 به بعد، که موسوم به دوران پسا اسپوتنیک است، به کاستیها و محدودیتهای پروژههای نخبهپرور دوران اسپوتنیک پی بردند. آنان در سبک کردن بار سنگین محتوای خشک و نظری، و پرداختن بیشتر به مهارتهای شناختی و نگرشی، همچنین تدوین استانداردهای آموزشی و تأمین بیش از یک مسیر آموزشی برای پاسخگویی به تفاوتهای فردی دانشآموزان یک کلاس، همت گماردند. و از همه مهمتر به اصلاح بنیادی نظام سنجش خود اقدام کردند.
اما در ایران، ضمن تلاشهای مکرر و فراوان برای تجدیدنظر و اصلاح، متأسفانه تاکنون امکانات تغییر بنیادی و انتقال از دیدگاه انحصاری نخبهپروری برنامههای دوران اسپوتنیک به دیدگاه برابری فرصتها و تأمین مسیرها و سطوح گوناگون جهت رسیدن به مقصد «آموزش برای همه»ی دوران پسا اسپوتنیک فراهم نشده است.
این مقاله که نوعی پژوهش توصیفی و کیفی با روش بررسی موردی و تحقیق علی- مقایسهای محسوب میشود، اغلب مستند بر مطالعات و تجارب چندین دههی گذشتهی محقق و برخی نظریهپردازیهای او همچنین رجوع به مدارک معتبر خارجی و داخلی در این حوزه به شمار میرود. در این راه، او ابتدا برخی امتیازات و محدودیتهای پروژههای مورد اقتباس و اثرگذار دوران اسپوتنیک، و کیفیت انتقال به دوران پسا اسپوتنیک را در خارج بیان میکند.
محقق آنگاه فرضیهی ناکارآمد و ناقص بودن الگوهای ارزشیابی متداول در ایران را که برای کیفیتیابی عملیاتی و تحلیل محتوای برنامهها و کتابهای درسی به کار میرود، مانع مهم برای کشف حقیقت و زدودن محدودیتهای دوران اسپوتنیک مطرح میکند.
برای آزمون صحت این فرضیه به مرور تاریخی دو الگوی سودمند به کار رفته در خارج و «مغفولٌ عنه» در ایران پرداخته، همچنین به نقد دو نوع الگو که فعلاً در کشور ما به کار میروند میپردازد.
سرانجام محقق خود، دو الگوی عملیاتی نسبتاً ساده و قابل اجرا توسط پژوهندگان و معلمان را به عنوان یک مدخل برای پژوهش و ارزشیابی پیشنهاد میکند، ملاک های ارزشیابی این الگوها کم و بیش مبتنی بر برخی مبانی نظری تعلیم و تربیت، اصول برنامهریزی درسی و روانشناسی پرورشی بوده، و احتمالاً میتوانند به تأمین بازخورد مناسبتری برای اصلاح و تجدیدنظر برنامهها و کتابهای درسی منجر شوند.