نکات مهم مقاله
فرشته آلحسينی
عظيمه سادات خاکباز
همانطور كه از عنوان مقاله پيداست، استدلال اصلي نويسنده معطوف به تعيين جايگاه واقعي برنامة درسي است. به نظر ميرسد، اين تعيين جايگاه، هم مكاني است و هم مكانتي. كانلي استادانه از استعارة كوهپايه[1] كه مفهومي جغرافيايي و مكاني است بهره ميگيرد، تا جايگاه واقعي برنامة درسي، و از خلال آن، جايگاه دو فعاليت دانشگاهي يعني "تحقيق" و "تدريس" در مورد "برنامة درسي" را با همراه شدن با شواب در راهي كه گشوده است، نشان بدهد.
كوهپايه، با تصويري كه كانلي از آن در ذهن دارد، جايي "در ميانة"[2] جايي است؛ سرزميني در بينابين سرزمينهاي مرتفع و پست. جايي كه از يك سو به كوههاي سر به فلك كشيده، و از سوي ديگر به مرغزارهاي بيكران ختم ميشود. برنامة درسي نيز همچون كوهپايه، گويي جايي در ميانة جايي است. سرزميني در بينابين دانشگاه و مدرسه. جايي كه از يكسو به دنياي امن و آرام مُثل يا همان دنياي انتزاعي نظريهها، و از سوي ديگر به دنياي واقعي، اَكشن و پرتلاطم اعمال تربيتي ختم ميشود.
كانلي ميگويد "كوهپايه" يا جايي "در ميانه" بودن، يعني استقرار در مكاني، كه اگر سرت را 180 درجه به دو سو بچرخاني، دو منظر كاملاً متفاوت را پيشرو خواهي داشت. ميتواني با استقرار در اين نقطة بينابيني، در هر لحظه نگاه از كوههاي سر به فلك كشيده برگيري، و به مرغزارهاي بيانتها بيفكني. به اين ترتيب، با اين استعارة گويا، موضع شواب و برنامة درسي، هردو مشخص ميشود. شواب كسي بود كه به عنوان محقق برنامة درسي، در مكاني "در ميانه" استقرار يافت، و با توان چرخش 180 درجهاي نگرش خود توانست، منظر "عملي" و جايگاه برنامة درسي را دريابد؛ از همان جا، با صدور اعلامية مرگ در حال وقوع برنامة درسي، خواب خوش محققان برنامة درسي را در دنياي انتزاعي، امن و آرام نظريههاي علمي آشفته كند، و چشم آنان را به دنياي واقعي، و پرزد و خورد عملي بگشايد. بايد بدانيم، ناتواني در اين چرخش 180 درجهاي، نوعي عارضه براي محقق برنامة درسي به حساب ميآيد. عارضة شايعي كه هر محقق تربيتي در بند نظريه ميتواند به آن دچار شود. چيزي كه شواب از آن در اولين مقالة "عملي" خود به عنوان «پرواز از زمين» برنامة درسي نام ميبرد، و همان را عامل مرگ در حال وقوع برنامة درسي در كشورش معرفي ميكند. علت روي آوردن شواب به "عملي"، اين بود كه وي از جدايي علاجناپذير نظريه از عمل تربيتي، و سبك غالب تحقيقات تربيتي در غرب بسيار رنج ميكشيد. کانلی ميگويد:
شواب از "عملی" سخن میگويد، چون من و شما در دانشگاه نشستهايم، و زمان زيادی را صرف خيره شدن به آسمان[3] ميکنيم، و از دنيای واقعی برنامة درسي به دور هستيم. شواب میگويد: "پرواز از زمين" يعنی ما خيلی راحت در دفتر کارمان در دانشگاه نشستهايم، و نظريه در سر ميپروريم، از مدارس صحبت ميکنيم، کتابهای درسی را تحليل و ساختشكني ميکنيم، از فلسفههای اروپايی بحث میکنيم، مقاله ميدهيم که چگونه برنامة درسي بايد از آن نظريهها پيروی کند، در حالي که به ندرت، يکی از ما در يک کلاس واقعی حضور پيدا ميکنيم، يا حتی خودمان را به دردسر نمياندازيم که در يک کلاس حضور پيدا کنيم، تا ببينيم واقعاً در آن چه اتفاقی میافتد. شواب اين را زمانی میگويد، که خودش يک برنامه نويس درسی مشهور است، اما اين گفتههايش موجب خشم محققان برنامة درسي میشود. اما اتفاقاً از همان دهة 70 که شواب اين بحث را مطرح میکند، آنهايی که ادعای نظريهپردازی برنامة درسي را داشتهاند، بيشتر در پرواز از زمين به سمت نظريه اوج گرفتهاند. اين امر موجب ميشود که برنامة درسي آمريکا بيشتر تئوریزده شود، و من حدس ميزنم، افراد بنامی در برنامة درسي آمريکا، که شما ممكن است آنها را بشناسيد، بيشتر سعی کردند، تا از "عملی" به "نظری" باز گردد. من به تازگي در يادداشتي به دوستي نوشتم، اگر شواب در دهة هفتاد فكر ميكرد دانشمندان برنامة درسي از زمين به آسمان پرواز كردند، لابد اكنون فكر ميكرد با موشك به فضا پرتاب شدهاند.
اين پريدن به معناي، پرواز كردن از "زمين" عملي برنامة درسي به سوي "آسمان" نظريههاي علمي است؛ به معناي دور شدن از "دنياي واقعي اعمال"، و روي آوردن به "دنياي انتزاعي نظريهها" است. سخن از نوعي فاصلهگيري مخرب ميان نظريه و عمل در سنت غالب تحقيقات تربيتي است. كانلي وضعيت كنوني فاصله گرفتن نظريه از عمل را، در سنت غالب تحقيقات برنامة درسي در آمريكاي شمالي، به مراتب وخيمتر از زمان شواب ميداند. او سپس، به ارائة دلايل اين پيشامد، و انحراف از دنياي واقعي به سمت نظرية انتزاعي ميپردازد. تاريخچهاي مختصر و مفيد از تحقيقات تربيتي آمريكا بيان ميكند، از چند شخصيت مهم و آثار تأثيرگذارشان در ايجاد بيداري عملي سخن به ميان ميآورد؛ و تلاش ميكند، تا به پشتوانة اين شخصيتها و آثارشان، كار بزرگ شواب، بيشتر و عميقتر درك شود.
· دونالد شون[4]: عامل تأملي- چگونه متخصصان حين عمل ميانديشند (1983)
شون در كتاب خود تصويری به مراتب بزرگتر از حوزة تعليم و تربيت را ترسيم ميکند، و در همة حوزههای حرفهاي، به عدم اعتماد عاملان به نظريه پردازان اشاره میکند. او تكنولوژيك شدن و تخصصیتر شدن حرفهها در دانشگاه را، عامل اصلی بحران اعتماد[5] و ايجاد تنش و شکاف بين محققان دانشگاهی با عاملان میداند، اين در حالي است كه "آموزش حرفهای، به عمل حرفهاي مربوط است". کانلی ميگويد در قديم کالجهای تربيت معلم بيشتر به مدارس و دنيای واقعی برنامة درسي متصل بودند، اما اکنون بيشتر به دانشگاهها متصلاند، و اين درست همان است که شون تحت عنوان، شکاف بين آموزش حرفهای با عمل حرفهای از آن ياد کرده است. در حالي كه شون از ضعيف شدن ارتباط بين نظريه و عمل با عنوان "جدايي فلجي"[6] نام ميبرد، كانلي پا فراتر ميگذارد، و ميگويد در حال حاضر، اين فاصلهگيري به حدي بارز شده است، كه بهتر است بگوييم ارتباط كاملاً قطع است. پيامد مستقيم اين وضعيت اين است که دانشكدههاي پر جوش و خروش و دپارتمانهای برنامة درسي، در حال ركود و كوچك شدن هستند، و بعد از بازنشستگی اعضاي آنها، جانشينی برایشان وجود ندارد. نکات عمدة ديدگاه شون در كتابش را ميتوان چنين خلاصه كرد:
o موضوع: رديابي تاريخ پيشرفت حرفهها، از جمله تربيت
o مسئله: ميان آنچه دانشمندان ميگويند و عاملان انجام ميدهند تنش اساسي وجود دارد.
o نقد: جدايي فلجي ميان تربيت تخصصي و عمل تخصصي
o راه حل: پيوند زدن تربيت تخصصي به عمل، به جاي نظريه
· لاگمان[7]: جريانهاي پارادايمي در تحقيقات تربيتي آمريكاي شمالي (1996)
کانلی در بخش بعدی مقاله، به جريانهای پارادايمي در تحقيقات آموزشی مورد اشارة لاگمان در كتابش، زمينههاي تحقيقاتي رقيب[8] (1996) ميپردازد؛ كه به دو سنت بزرگ پژوهشی در قرن بيستم اشاره ميکند:
1- سنت ثورندايک که بر مطالعة كمّي تجربة عملي تأکيد دارد.
2- سنت ديويی که بر مطالعة كيفي و كلگرايانه[9] تجربة عملي تأكيد دارد.
شباهتها و تفاوتهايی بين اين دو سنت وجود دارد. هر دوی آنها متکی بر فهم عمل هستند. هر دو با عمل، و با واقعيتهای عيني، و تجربي تربيت دست به گريباناند. اما، ثورندايك از بررسی کمّی برای مطالعة عمل حمايت میکند، و ديويی از ديدگاه کيفی و كلگرايانه. اما، لاگمان ادعا میکند در اين رقابت "ثورندايك برنده و ديويی بازنده ميشود"، زيرا هماكنون سنت غالب پژوهش تربيتي کمّی و آماری است. بحث بين ثورندايك و ديويی، بحث بين کمّيت و کيفيت است. کانلی معتقد است، که تاريخ لاگمان، و امثال آن، جريان مهم ديگري را ناديده ميگيرند؛ همان جرياني كه انتقادات اصلي شواب در مطالعات عملي معطوف به آن است، و آن پژوهشهای صرفاً تئوريک است. بنابراين، کانلی سه جريان پارادايمي در تحقيقات آموزشی معرفی میکند: پژوهشهای کمّی متصل به عمل ثورندايك، پژوهشهای کيفی متصل به عمل ديويی، و پژوهشهای انتزاعی و تئوريک، که توسط نظريه پردازان برنامة درسي بعد از شواب، به مراتب نظريتر شد، و عمل بيشتر به حاشيه رفت. نکات عمدة ديدگاه لاگمان در كتابش را ميتوان چنين خلاصه كرد:
o موضوع: تاريخ شكلگيري دو جريان پارادايمي قدرتمند با يك سرچشمه[10] (فهم عمل)؛ و دو سرشاخه (ثورندايك و ديويي)
o مسئله: تحقيقات تربيتي كمّي (سرشاخة ثورندايك) در مقابل تحقيقات تربيتي كيفي (سرشاخة ديويي) قرار ميگيرند.
o نقد: "ثورندايك برد و ديويي باخت"[11]
o راه حل: (چون تاريخ است، راه حل ارائه نميكند)
· ديويي[12]: در جستجوي قطعيت: مطالعهاي دربارة نسبت دانش و عمل (1929)
کانلی تأکيد ميکند که جريان "پرواز از زمين" شواب پيش از او، به شكل ديگري، توسط ديويی مطرح شده بود. در کتاب در جستجوي قطعيت[13] (1929) ديويي، فصلی با نام فرار از خطر هست. منظور ديويي از خطر، سنت غالب فرهنگ غربی است، که در آن نظريه مخدوم و عمل خادم است. اين ارجحيت به انگارة كمال افلاطوني[14] بازميگردد، که بر اساس آن، نظريه در آسمان جاي دارد، و عمل در مقابل، چيزی پست و فرودست است. در سلسله مراتب و كمال افلاطوني، نظريه، عمل ارتقاء رتبة ذهن آدمي است و به افراد تحصيلكرده اختصاص دارد، و عمل، به فعاليت پست بدنی کاهش پيدا کرده است، كه به افراد تحصيلنكرده اختصاص دارد. ديويی اظهار میکند: "ما عادت کردهايم که دانش را از عمل جدا کنيم، و اين امر موجب ناكامي در تشخيص اين شده است كه اين باور، تصور ما از ذهن، از آگاهي و از پژوهش تأملي را تحت كنترل دارد" و ادامه ميدهد، "سنت اصلي فرهنگ غربي اين چهارچوب عقايد را دستنخورده حفظ كرده است". شواب با اين نظر ديويی موافق است؛ به همين دليل در نقد خودش در سلسله مقالات عملي، ارتباط نظر و عمل را در زمينة وسيعتر از برنامة درسي و تحقيقات آموزشی دنبال میکند، و آن را به روش تفکر غربی توسعه ميدهد. او در "عملي" پارادايم پژوهشي و ديدگاهي که نظريه در آن ملكة عمل است، مورد انتقاد قرار ميدهد. نکات عمدة ديدگاه ديويي در كتاب در جستجوي قطعيت عبارت است از:
o موضوع: تبيين وضعيت خطرناك تفكر تربيتي در غرب
o مسئله: "فرار از خطر"[15]
o نقد: سنت مقدسي وجود دارد مبني بر اين كه نظريه مخدوم و عمل خادم است. "ما به جدا كردن دانش از عمل بسيار خو كردهايم".
o راه حل: "سنت اصلي فرهنگ غربي اين چهارچوب عقايد را دستنخورده حفظ كرده است" پس، اين عادت فرهنگي بايد ترك شود.
· جرج لكآف[16] و مارك جانسون[17]: استعارههايي كه با آنها زندگي ميكنيم (1980)
در بخش ديگر مقاله، کانلی به سراغ لكآف زبان شناس و جانسون فيلسوف میرود، و از کتاب مشترکشان با عنوان "استعارههايی که با آن زندگی میکنيم" نام میبرد. لكآف و جانسون نيز در اين كتاب، از تقدس نظريه بر عمل در غرب صحبت میکنند، و از آن به عنوان "منظر چشم خدا" نام ميبرند. در واقع، به دليل اين که درستی در نظريه نهفته است، عمل بايد آيينة نظريه و پيرو آن باشد، و اين استعارهاي است که در فرهنگ غرب جای دارد. لكآف و جانسون معتقدند که آنچه برحسب استعارهها تجربه ميكنيم، در خارج از تعامل با دنيای واقعی شکل گرفته است. مثل استعارة بالا/پايين که نشان ميدهد، ما جهان را به لحاظ فيزيكي، با بدن خود، برحسب بالا و پايين تجربه ميكنيم، تجربهاي كه حتي قبل از تولد افراد وجود دارد. با اين كه اين يك تجربة همگاني و ناشی از جاذبه است، اما همين تجربه، استعارة بالا/پايين را شكل ميدهد، و اين استعاره به نوبة خود تعيين ميكند، ما چطور به جهان نگاه كنيم (مثل وقتي كه ميگوييم طبقات بالاي اجتماعي يا طبقات پايين اجتماعي، يا وقتي ميگوييم فلاني در شغل خودش بالا رفت يا پايين آمد). يك "منظر چشم خدا"يي نميتواند بر استعارهاي چنين بنيادي غلبه پيدا كند، يا موجب تغيير و حتي محو آن شود، مگر اين كه سرانجام پي ببريم، اساساً منظر چشم خدايي وجود ندارد. جانسون (1993) در کتاب تصورات اخلاقی[18] اشاره ميکند: "هرگاه بفهميم که هيچ منظر چشم خدايی، هيچ زمينة نهايي، هيچ ديدگاه محاط بر همة ديدگاهها، وجود ندارد، آنگاه آزاديم تا آرماني كمتر فرازجويانه و بسي واقعگرايانهتر را دنبال كنيم.". از نظر كانلي، آرمان واقعگرايانه مورد اشارة لکآف و جانسون، در "عملي" شواب محقق شده است. نکات مهم ديدگاه لكآف و جانسون به اختصار عبارتند از:
o موضوع: اكتشاف استعارههايي كه بر اساس آنها فكر ميكنيم، براساس آنها زندگي ميكنيم.
o مسئله: زندگي روزمرة ما تحت نفوذ استعارههايي در آمده است، كه بر حسب آنها زندگي ميكنيم.
o نقد: انتقاد از "منظر چشم خدا". "منظر چشم خدا" روايت غربي دربارة تقدس نظريه است، يا همان تقدم منطقي نظريه بر عمل.
o راه حل: بايد بفهميم "منظر چشم خدا" وجود ندارد.
نتيجهگيري
کانلی مقالة خود را با جمع بندی اين نکات به اتمام میرساند:
1- دليل طرح "عملی" توسط شواب آن بود که او باور داشت، مطالعات برنامة درسي راه خودش را گم کرده است. محققان برنامة درسي بيشتر به نظريه پردازی تمايل دارند، تا مطالعة دنيای واقعی عمل. اين وضعيت اينک بيش از زمان شواب مشهود است.
2- زمينه براي مسئلة شواب و تحليلش، بسيار گستردهتر از مطالعات برنامة درسي بود. او به روايت مقدس انديشة غربي دربارة رابطة نظريه و عمل، و روايت مقدسي كه بر اساس آن عمل و عاملان، به بردگان نظريه و نظريهپردازان بدل شدند، حمله كرد.
3- برخی از نويسندگان کليدی که به فهم وسيعتر نظرية شواب کمک میکنند عبارتند از:
الف) ديويی: انتقاد از تفکر غربی كه در جستجوي قطعيت، به تبيين نظري ارجحيت داده است، و از ابهام و امكان ديگرگونه بودن امور گريزان است.
ب) لکآف و جانسون: انتقاد از "منظر چشم خدا"؛ ديدگاهي كه بر اساس آن حقيقت در ايدهها جاي دارد؛ و اين كه جهان واقعی بینظم است، و نياز دارد تا با حقيقت نظري مطابقت پيدا کند.
پ) شون: توجه به اين كه حوزههای حرفهاي، چون پزشکی، حقوق و تعليم و تربيت، بستگي تنگاتنگ به مردم، و ريشه در عمل واقعی دارند. او از سلطة دانشگاه بر مدارس حرفهای انتقاد میکند، و دپارتمانهای دانشگاهی را مکانی برای استاداني میداند که از تئوری و تکنولوژی برای سازماندهی حرفهها استفاده میکنند. جايي كه در آن افراد دانشگاهی، مثل من و شما، در طول مسير خود تماس با دنيای واقعی عملي را گم کردهاند.
4- سه پارادايم اصلی پژوهش در مطالعات برنامة درسي عبارتند از:
الف) پژوهش عملی در جستجوي قطعيت از طريق تعميم پذيری کمّي (ثورندايك).
ب) پژوهش نظری در جستجوی قطعيت از طريق نظريه پردازی، تحليل متون و نقد و تحميل بر عمل (مطالعات برنامة درسي حال حاضر آمريکاي شمالي).
پ) پژوهش عملی با هدف ديالکتيک بين نظريه و عمل(ديويی/شواب).
5- "عملی" شواب يک نقد مدرن به تفکر غربی به خاطر جستجوي قطعيت است؛ انتقاد از سبك ثورندايك در مطالعات عملی، و انتقاد از پروازها از حوزة عملي به سوي نظريه، در پژوهشهاي نظری.
منبع
Connelly, F.M. (2009) Being Practical With Schwab: Research and Teaching in The Foothills of Curriculum, presented in The First International Conference on “The Practical” Curriculum, Beijing: CNU.
برداشت اول
عظيمه سادات خاکباز (در تعامل با دکتر مهرمحمدی)
نخستين نکته در مقاله کانلی، شروع او از تصوير خانة پدری خود در کوهپايه است که با توصيف آن نويد میدهد که از آن برای تبيين نگاه شواب بهره میگيرد و به اين ترتيب يک هيجان مضاعف برای يک شواب شناس برنامة درسي ايجاد میکند که اگر تا به حال شواب را از خلال متنهای پيچيده و استعاری خود او در مقالات پرکتيکال 1 و 2 و 3 و 4؛ شناخته، اين بار قرار است در محل زندگی کانلی او را درک کند.
کانلی با شروع مقاله از اينکه شواب چه زمانی و به چه دليلی ايدهاش را مطرح کرد قصد دارد از همان ابتدای مقاله، خط خود را با جريان غالب برنامة درسي فعلی آمريکا جدا کند و بگويد، آنها کسانی هستند که نه تنها به هشدار شواب عمل نکردند که بر خلاف آن نيز رويه خود را پيش گرفتند. به نظر ميرسد روی صحبت کانلی از مسئلة پرتاب با راکت به فضا، که آن را به صورت طنزی تلخ بيان میکند، جريان نومفهوم گرايي و در نگاه خوش بينانه، نومفهوم گرايان افراطی است! اما اينجا اين امر مطرح ميشود که آيا شواب، ناخواسته عامل آن شد که اين عمل پرواز از زمين که او به آن هشدار ميدهد تسريع شود؟! آيا شواب با پردهبرداری از يک واقعيت و هشدار به آن، موجب شد تا پردهنويسان قصه (نومفهومگرايان افراطی) با سرعت بيشتری به انگيزههای خود دامن زنند؟! به نظر ميرسد، کانلی از سويی شواب را آغازگر پارادايم پژوهشی نظری و انتزاعی در برنامة درسي میداند! اين آغازگری يک پارادايم افتخار بزرگی محسوب میشود، اما شواب کسی بود که اين وضعيت را هشدار داد ولی گويا خودش به طور ضمنی به آن دامن زد! شايد اگر شواب انتقادهای کوبنده خود را بيان نميکرد، نظريه پردازان برنامة درسي هم اين قدر جلوی او قد علم نميکردند و جريان نومفهوم گرايی را راه نميانداختند!
نکتهای ديگر که در اين باب بايد اضافه کنم اين است که کانلی چرا اين قدر طعنه آميز از ديدگاه امروزی آمريکا به طور عام صحبت میکند و چرا به طور مستقيم اشاره نمیکند چه جريانی را مد نظر دارد؟! شايد کانلی از ايده اعتدال و ميانه روی و به اصطلاح خودش in-between که در مقاله از آن ياد میکند بهره میبرد و از اين لحاظ يک پرکتيکال اصيل محسوب میشود.
کانلی در بخش ديگر مقاله به دونالد شون اشاره ميکند که از متفکران آموزشی است که نبرد بين نظريه و عمل يا گفتن متخصص و عمل کردن فرد درگير با عمل را در کتاب خود، "کارگزار فکور" به رشتة تحرير درآورده است. البته اين وضعيت که کانلی ترسيم میکند واقعاً ترسناکتر از چيزی است که شواب هشدار داد! مرگ تدريجی برنامة درسي!! به راستی چرا متخصصان برنامة درسي در دهه 70 و 80 به جای اينکه به درمان بپردازند، پای خود را از عرصه عمل بيرون کشيدند تا امروز شاهد ضعف شديدتر در بدنة برنامة درسي باشيم؟!
به نظر کانلی، شواب بيشتر در سنت ديويی قابل درک است، اما از ديدگاه ثورندايك نيز بهره گرفته است، و به خصوص در پرکتيکال 3 در مورد استفادههای eclectic از نظريه از سنت تئورتيکال بهره گرفته است (اين مسئله جای بحث دارد).
کانلی اشاره میکند که نظرية شواب هم ميدانی است، تئورتيکال است، مفهومياست و هوليستيک است. شواب در in-between تئورتيکالهای انتزاعی و تجربه گرايان نظير ثورندايك است.The Practical شواب، يک چشم انداز خردمندانه است. شواب نيز در يک in-between اين چشم انداز خردمندانه قرار دارد. بنابراين نظريه در ديدگاه شواب جايگاه ويژهای دارد و کانلی اصلاً بحث جايگاه نظريه را از نظرية شواب سلب نمیکند، ولی آن را متمايز با بحث پژوهشهای نظری فعلی که عمدتاً با پيشروی نومفهومگرايان به حوزة برنامة درسي راه يافتند میداند، اما به راستی چه نوع نظريهاي در ديدگاه شواب جا دارد؟
در جمع بندی کانلی از مقاله نيز نکته زير را میتوان مشاهده نمود:
شواب، ديويی امروزی است و از سنتهای فلسفی ديگر وام میگيرد و شبيه همة ديالکتيسينها، ارزشهای شواب و استفادههای از انتقادهايش را میتوان در عبارت زير خلاصه کرد:
Theory has an important place in The Practical. But it is a place far, far, removed from the excesses of theory that mark current North American curriculum studies. Schwab's Practical is in-between.
در حقيقت، کانلی در مورد پنجم از جمع بندی خود چند نکتة جالب مطرح میکند:
1- امروزی بودن انتقاد شواب.
2- بهره گيری شواب از نظريه عملگرايانی مثل ثورندايك و نظريهگرايان برنامة درسي.
3- ديالکتيک بودن نظر و عمل در ديدگاه شواب.
4- اهميت جايگاه نظريه در ديدگاه عملی شواب.
5- تمايز بين آنچه امروزه نظريه گفته میشود با نظريهای که شواب در نظرية عملی خود به آن میپردازد!
6- In-between بودن نظريه شواب.
اما نکته جالبی که از خلال همين جمع بندی آخر کانلی ميتوان دريافت، اين است که کانلی هم به عنوان يک محقق آمريکايی نتوانسته خود را از تقدسی که برای نظريه قائل است رها کند و به هر حال برای اثبات گفتههای خود در مورد شواب، ناچار به تمسّک به جايگاه نظريه شده است، و تأکيد به جايگاه نظريه در ديدگاه شواب دارد. اگر چه نظريه را در ديدگاه شواب، آلوده به نظريه در ديدگاههای امروزی آمريکا نمیداند! (حال آن که چه نظريهاي در حال امروز آمريکا به نظر کانلی، نظرية آلوده است؛ جای بحث دارد)
نکته ديگر در باب مقاله کانلی که در ذهنم ايجاد شده اين است که عنوان مقالهاش موضوعی بود که زياد در مقاله به آن نپرداخته و تازه بعد از نتيجه گيری، من منتظر بودم تا شروع کند، از تعادل بين پژوهش و تدريس چيزی بگويد، و در حقيقت از آن چيزی بگويد که خودش به آن مشهور شده! يعنی پژوهش بر روی تجربههای تدريس؛ اما او فقط به شواب بسنده کرده است! و اين در واقع نميتواند صورت کاملی از Being Practical را نشان دهد. آنچه با ديدن عنوان مقاله، تصور کردم اين بود که کانلی بالاخره بگويد پژوهش، استعاره از کوه و تدريس، استعاره از چمنزار دارد و آنچه شواب به ما ياد میدهد اين چرخش 180 درجه بين پژوهش و تدريس و in-between بودن بين تدريس و پژوهش است.
در مجموع به نظر اينجانب جالبترين نکته در مقالة کانلی اين است که او قايل به جايگاه نظريه در ديدگاه پرکتيکال است، اما بين ديدگاههای حال امروز آمريکا در باب نظريه با آنچه در پرکتيکال شواب مطرح است فرق قايل ميشود، و به عبارت ديگر، ديدگاه شواب را يک ديدگاه به ورطة عمل نرسيده در آمريکا میداند که میتواند مشکلات رشته برنامة درسي را برطرف کند، چون اعتدال پيشه کرده است.
برداشت دوم
اعظم زرقانی (در تعامل با دکتر مهرمحمدی، آلحسينی و خاکباز)
شاید کمتر کسی را بتوان یافت که با خواندن مقالة کانلی و شروع از مقدمه، اشتیاقی برای به پایان بردن مقاله نداشته باشد. توصیف زندگی کانلی در طبیعت زیبایی که به تصویر کشیده ، ذهن هر خوانندهای را بیش از پیش به اصل مقاله و ارتباط بین نظر و عمل متوجه ميسازد. کانلی با کمک از استعارههایی چون کوهپایه، کوه و چمنزار، رابطة In-Between بین نظر و عمل در نگاه شواب را به خوبی به مخاطب خود تفهیم ميکند. به نظر میرسد که شروع با یک داستان زیبا مقدمة خوبی برای یک مقاله باشد.
اما کانلی در بخش بعدی مقاله به چرایی نوشتن پرکتیکال توسط شواب ميپردازد. او چنین بیان ميدارد که کسانی که در دانشگاه و در حالت آرمانی و با استفاده از فلسفههای مختلف اروپایی و روسی و امریکایی به بیان تئوريهایی برای تجویز به عاملان (Practitioner)، ميپردازند، از دنیای مدرسه و کلاس درس فاصله گرفتهاند. در این قسمت سؤالاتی در ذهنم ایجاد شد. یکی اینکه اگر ما در سطحی کلی و بر اساس یک فلسفة متناسب با فرهنگ خود، راهنما و چراغی به نام تئوری برای پیمودن راه تاریک عملی داشته باشیم، به مشکلی بر ميخوریم؟! البته، نه بدین معنا که از دنیای مدرسه و پیچیدگيها و شرایط خاصش غفلت کنیم!
سؤال دیگر اینکه: آیا منظور کانلی مثلاً معلم نبودن محققان و دوری آنها از شرایط و پیچیدگيهای محیط اجرا و عمل است، که بالطبع قابلیت اجرایی تئوری را پائین ميآورد؟ یعنی وجود شکافی بین معلم و محقق مد نظر اوست؟ بدین معنا که آیا ممکن است محققان دربارة عمل تحقیق کنند، اما چون خود در محیط واقعی نبودهاند، بنابراین تحقیقاتشان به دلیل نبودن در بطن موقعیت، خیالی و تصنعی و به قول او انتزاعی باشد؟ با این نگاه، آیا در سطح آموزش عالی که محقق و معلم یکی است؛ باز هم نظریة شواب قابل توجه است؟ یا اینکه منظور کانلی این است که موضوع تحقیق دربارة تئوری و جریانی منتزع از عمل ميباشد که به فعالیتهای عملی نميپردازد، چون هنوز در چالشهای فلسفی و هنجاری مانده است؟
البته، در ادامه کانلی بیان ميدارد که محققان با انتقاد از عاملان (Practitioner)، تئوريهایشان را به آنها تجویز ميکنند؛ و این در نظر من یعنی این که در نگاه او و شواب، شکاف عمیقی بین معلمان و محققان وجود دارد، که البته جالب است که چرا کانلی در این مقاله به برنامه ریزان درسی اشارهای نميکند. من فکر ميکنم آنچه شواب را واداشت تا پرکتیکال را بنویسد اختلاف و شکاف بین سه گروه معلمان و برنامه ریزان و محققان بود. یعنی اینکه شواب ميگفت که باید هماهنگی و ارتباط نزدیکی بین سه گروه معلمان و محققان و برنامه ریزان درسی باشد، درست برعکس آنچه در دهة 70، در جامعة امریکا (و همچنین اکنون و در جامعة ایران) مرسوم بود. اینکه معلم و محقق و برنامهریز درسی هر کدام به راه خود ميرفتند.
کانلی در ادامه از واکنش منفی تئوریسینهای برنامة درسي به نظریة شواب در دهة 70 که تا کنون نیز ادامه داشته و حتی بیشتر و شدید تر شده است، سخن ميگوید. آیا اینکه متخصصان برنامة درسي در نظریه ماندهاند، ميتواند ناشی از تکثرگرایی ایدئولوژیکی باشد که امریکایيها به آن گرفتار ماندهاند؟ طبیعی است که وقتی در جهتدهی به کل حوزة برنامة درسي بین متخصصان اختلاف باشد نخواهند توانست به یک صراط رهنمون شوند و هر چند وقت یک بار برای رسیدن به یک ایدئولوژی و یا بهتر است بگوییم نظریه (نظریة هنجاری) وارد جنجالهای علمي میشوند. در واقع شاید دلیل پرداختن به این نظریه پردازی نداشتن یک نظریة مناسب آن هم در جامعة تکثرگرای امریکا باشد. آیا اگر فرهنگ آمریکا یکدست بود و همگی حول فلسفهای وفاق ميکردند، باز هم در تئوری پردازی مستغرق ميشدند؟! به عبارتی دیگر، آیا در جامعة ما نیز که به نوعی به نظریه بیش از عمل پرداخته شده است، نیز ميتواند ناشی از نبود یک ایدئولوژی و یا نظریة هنجاری مورد قبول فرهنگ ما باشد؟! یعنی اگر یک ایدئولوژی متناسب با فرهنگ و فلسفة خود ميداشتیم، آیا زودتر راهی برای پرداختن به عمل پیدا نميکردیم؟!
شاید دلیل این چرخش از عمل به تئوری انتزاعی که کانلی از آن سخن ميگوید را بتوان اینگونه توجیه کرد.
کانلی در بخش سوم مقالهاش به تحقیقاتی که در حوزة تعلیم و تربیت در امریکای شمالی انجام شده، نگاهی کلی مياندازد. از Ian Westbury نام ميبرد، که بد نیست ما نیز طبق راهنمایی کانلی، از او هم برای رسیدن به شواب کمک بگیریم. اگرچه که در این مقاله و همین طور مقالة آیزنر ازThe Practical1,2,3,4نام برده شده که من را علاقمند ميکند به مطالعة اصل نظریات شواب، برای شناخت بهتر نظریهاش که هنوز برایم کاملاً واضح نیست.
نکتة جالب اینجا بود که شواب، در خلال یکی از همان جلسات سالیانة AERA نظریه مشهور خودش را منتشر کرد. شاید ما هم بتوانیم در خلال یکی از همین بحثهای دوستانة علمیمان به چنین نظریهای دست یابیم!!!!!!!!!!!!!
کانلی از شون و کتاب مشهورش و سابقة درخشان و پر افتخارش ميگوید و چنین ادامه ميدهد که شون، جدایی آموزش حرفهای از عمل حرفهاي را عامل یک بحران بیاعتمادی ميداند. سپس با مقایسه در امریکای شمالی و عدم ارتباط بین دانش حرفهاي و عمل حرفهاي در آنجا، فاصله و شکاف بین آن دو را بیش از آن چیزی که شون توصیف کرده است، ميداند. به نظر شون، تخصصی و تکنولوژیک شدن آموزش و همین طور حضور در دانشگاه به عنوان مرکز تخصص و عدم ارتباط بین دانشگاه و مدرسه باعث این جدایی و بهتر است بگوئیم بحران است. بر عکس کالج تربیت معلمی که مادرش در آنجا درس خوانده که به خوبی ارتباط بین آموزش و عمل را در بطن خودش دارد.
کانلی در ادامة مقاله از سه جریان پارادایمیک نام ميبرد و به زیبایی بین دو پارادایم غالب به رهبری ثورندایک و دیوئی وجه مشترک ایجاد میکند و آن هم عمل است. هیچ وقت فکر نميکردم با این جنگی که بین کمّيها و کیفيها است، بتوان بین این دو سردمدار، به شباهت و اشتراکی هم رسید! البته متخصصان تعلیم و تربیت، در باب تفاوتهای بارز بین این دو جریان، عمل ثورندایکی را عملی عملگرایانه و از نوع مهندسی شده و بسته، و عمل دیوئی را عملی عملگرایانه و از جنس مهندسی نشده، عملی یا هنری ميدانند. کانلی سپس ذهنها را متوجه این ميسازد که پارادایم دیگری که از نگاه لاگمان مورد غفلت واقع شده، آن چیزی است که مورد انتقاد شواب بوده و متفاوت با این دو سنت عملی است. او از پارادایم سومی نام ميبرد که تنها به کارهای انتزاعی ميپردازد، مانند کاری که تئوریسینهای امریکای شمالی انجام ميدهند. پارادایمی که شواب آن را کشف کرد، و به باد انتقاد گرفت، و کانلی در این مقاله از آن پرده برداشت.
کانلی سپس به سراغ دیوئی ميرود، و همان گونه که آیزنر تفکر شواب را نشأت گرفته از تفکر دیوئی ميداند، کانلی نیز به نگاه دیوئی اشارهاي ميکند. اینکه دیوئی هم مانند شواب به ارتباط بین نظر و عمل توجه داشته است. البته به نظر من، این عمل گرایيها شاید برگرفته از مکتب فلسفی مورد قبول این فیلسوفان یعنی پراگماتیسم باشد.
دربخش پایانی از مروری بر تحقیقات حوزة تعلیم و تربیت که کانلی به آن ميپردازد، به سراغ لکآف زبانشناس و جانسون فیلسوف ميرود. آنها در کتاب «استعارههایی که ما با آنها زندگی ميکنیم» به تقدس تئوری نسبت به عمل در فرهنگ غرب اشاره ميکنند. آنها مقدس بودن نظریه نسبت به عمل در فرهنگ غرب را نشأت گرفته از جایگیری حقیقت در تئوری ميدانند. جانسون در کتاب دیگرش «تخیل معنوی» توضیح ميدهد که نگاه جامعی که همة دیدگاهها را در بر داشته باشد، وجود ندارد. بنابراین، بهتر است که آرزوها و بلندپروازيها را کم کنیم و ایدهآلهای واقعگرایانه داشته باشیم مانند کاری که شواب کرد.
اما در پایان سؤالاتی را مطرح ميکنم که در خلال مطالعة مقالة کانلی و ارتباطش با نظریة شواب به ذهنم رسیده است:
- به دهة 70 برگردیم و سخن شواب که «قلمرو برنامة درسی دچار تئوری زدگی شده است».
بنابراین، اساساً معنای نظریه در نگاه و بینش شواب چیست، که بر آن اساس قلمرو برنامة درسي را به تئوریزدگی متهم ميکند؟
معنای این سخن، ميتواند این باشد که شواب برای" تئوری برنامة درسي" موجودیت مجزایی قائل است، که البته دادش بر سر این است که این موجود وصل به موجود دیگر یعنی عمل نیست. اما من از نظریة شواب به این برداشت رسیده بودم که او در ضمن نگاه به یک موقعیت خاص و فهم و درک آن موقعیت و گزینش و کمک از نظریههای حوزههای دیگر (همچون فلسفه، جامعه شناسی، روان شناسی و...) است که به" تئوری برنامة درسي" ميرسد. در واقع برداشت من از آنچه از شواب ميدانم، این بود که او به" تئوری برنامة درسي"، در سایة فهم موقعیت، مشروعیت ميبخشد، و موجودیت مجزایی برای آن قائل نیست.
ولی اگر برای" تئوری برنامة درسي" با توضیحی که در بالا گفته شد، تنها در سایة فهم یک موقعیت خاص موجودیت قائل باشیم، یعنی تا آن زمان "تئوری برنامة درسي" نداشتهایم و در واقع، آنهایی که بودند هم "تئوری برنامة درسي" نبودند (اینجا به حرف نومفهومگراها ميرسیم که ميگفتند تئوری برنامة درسي وجود ندارد، و آنها هم به دنبال رسیدن به تئوری برنامة درسي بودند، البته با رفتن به سراغ فهم موقعیت و تجربه و این نقطة اشتراک شواب و نو مفهوم گراها ميتواند باشد) پس چرا شواب، قلمرو برنامة درسي را تئوریزده ميداند، و حال آن که آن تئوريها اصلاً تئوری نبودهاند؟! البته برای پاسخ به این سؤال باید گفت، مقصود شواب از تئوری، در استفاده از آن جملة مشهور، همان معنایی از تئوری بوده که تا آن زمان در بین متخصصین به کار ميرفته است. اما، شواب پس از اینکه اذهان مخاطبان را به این سمت جلب ميکند، از تئوری در معنای مورد نظر خود سخن به میان ميآورد، و همگان را دعوت ميکند که از آنگونه تئوريهای انتزاعی به سمت تئوريهای عملگرایانه با تعبیر و تفسیری که در مقالههای خود از آن پرده برميدارد، روی آورند. در واقع او راه برون رفت از بحرانی که به واسطة تئوریزدگی ایجاد شده است را روی آوردن به تئوری در معنای مورد نظر خود ميداند.
- اگر قرار باشد که نظریه در نگاه شواب، وابسته به یک موقعیت خاص باشد، آیا این تئوری، دیگر ميتواند کلی و جهان شمول باشد؟ یعنی با پذیرش دیدگاه شواب آیا ما ميتوانیم از بینالمللی کردن برنامة درسي سخن به میان آوریم؟ البته با تعبیر صحیحی از بینالمللی کردن برنامة درسي که در آراء پاینار نیز بیان شده است. شاید بتوان با نگاه شواب از این هویت جدید، نیز سخن گفت. تعبیری از این هویت جدید که برای فرهنگها و مناطق مختلف دنیا، و نه صرفاً جامعة امریکا، مشروعیت و اعتبار قائل است.
- کانلی ميگوید نگاه شواب به تئوری و عمل یک نگاه “in-Between” است. یعنی برای هر دو یک اندازه اعتبار قائل است، و هیچ کدام را مقدم بر دیگری نميداند. اما چرا شواب در نظریهاش به طور ضمنی این تقدم نظریه بر عمل را در نظر دارد، که البته درست هم همان است. یعنی با پژوهش و گزینشگری و یا به عبارتی"eclectic” از نظریههای مختلف به یک نظریة البته مناسب برای آن موقعیت خاص ميرسد، و سپس بر آن اساس، برنامه ریزی و عمل صورت ميگیرد. یعنی در این موقعیت خاص هم به نظریهای برای عمل نیاز است، و این همان تقدم نظر بر عمل است.
برداشت سوم
فرشته آلحسيني
اشارت شواب: تقدم نظريه بر عمل يا تحكم نظريه بر عمل؟
شواب به تقدم نظريه بر عمل اشارت كرده است، يا تحكم نظريه بر عمل؟ به نظر نميرسد، شواب در پركتيكال به تقدم نظريه بر عمل اشارتي كرده باشد؛ يا نقشهاي براي وارونه كردن رابطة نظريه و عمل داشته باشد؛ بلكه بيشتر هدفش آزاد كردن عمل برنامة درسي از تحكمات نظريههاي تماميتخواه علمي روانشناختي، جامعهشناختي، انسانشناختي و غيره است؛ تحكماتي كه از نظر او، راه نفس برنامة درسي را گرفتهاند، و آن را تا آستانة مرگ پيش بردهاند. قصد دارم، براي ادعا و بيان مقصودم، از مقالة كانلي شاهد بياورم، و به اصطلاح مشهور “God’s eye view” لكآف و جانسون اشاره كنم. همانطور كه كانلي سعي دارد، با نام بردن از اين دو محقق و اثرشان، و افرادي چون شون، ديويي، و لاگمان، كار مهم شواب در حوزة برنامة درسي بهتر و عميقتر درك شود. كانلي از اين افراد و آثارشان نام ميبرد، چون براي نشان دادن حقيقي بودن مسئلة شواب، و حمايت از ادعاي او، در پركتيكال، به دنبال شاهد ميگردد.
"منظر چشم خدا" اصطلاحي است، كه لكآف و جانسون از آن در كتاب خود نام ميبرند. ديدگاهي كه ميپندارند، افراد بر اساس آن فكر و زندگي ميكنند، بيآنكه آن را مورد خدشه و ترديد قرار دهند. به نظر ميرسد، "منظر چشم خدا" اشاره به برآورد نادرست و توهم نظريهپرداز و نظريه در خصوص حدود بينايي و برد ديدشان است؛ اشاره به چشم كمبيناي نظريه است كه ميانگارد، چشم بيناي خداست، و تمام حقيقت در آن منعكس است. چون حقيقت در نظريه اقامت گزيده، پس به لحاظ منطقي بر عمل تقدم يافته است. اما، لكآف و جانسون استدلال ميكنند، چون استعارهها (مثل استعارة بالا/پايين) خارج از تعاملات زندگي واقعي افراد به وجود آمدهاند، سپس به آن وارد شدهاند، با خود تحكماتي را به همراه آوردهاند، مبني بر اين كه ما چطور به دنيا بنگريم. اگر موفق شويم از تحكمات "منظر چشم خدا" برهيم، گويي آزاد ميشويم. آزاد ميشويم "... تا آرماني كمتر فرازجويانه و بسي واقعگرايانهتر را دنبال كنيم".
اين تركيب يعني "آرمان واقعگرايانه" كه لكآف و جانسون به آن اشاره كردهاند، يكي از دوگانههايي است، كه از نظر كانلي در پركتيكال شواب به هم پيوسته است. تعارضي ديگر است كه حل شده است. لازم است تأكيد كنم، آرمانگرايي به لحاظ فلسفي به نهايت ذهنيگرايي، و در نتيجه، نهايت فاصلهگيري نظريه از عمل بر اساس تقسيمبندي افلاطون اشاره دارد. چون نظريه در نهايت كليت و انتزاع خودش، از موجودات عالم بالا يا عالم مثل است، و بر عمل دونپايه حق سروري و سلطنت دارد. اما، كانلي ميگويد شواب با اتخاذ موضع بينابيني، پركتيكال را در هر سه زمينة نظري، مفهومي، و كلگرايانه پروراند.
در پركتيكال جايي براي قضاوت دربارة برد و باخت ديويي و ثورندايك نيست. جايي براي طرفكشي از نظرية انتزاعي يا از عمل انضمامي نيست. چون شواب از هر دو سوية انتزاع نظري، و تجربهگرايي ثورندايك گريخته است، و راهي براي هماهنگ كردن اين دو سنت پرطرفدار، و به نحو گسترده پذيرفته شده، پيشنهاد كرده است. كانلي با جرأت ميگويد:
" پركتيكال شواب بر يك چشمانداز عقلي قرار گرفته است. شواب در ميانة يك چشمانداز عقلي ايستاده است"
حال كه صحبت از "منظر چشم خدا" شد، خوب است داستان معروف اتاق تاريك و فيل مولوي را به ياد بياوريم، شايد بتوانيم خطاي "منظر چشم خدا" را در داستان مولوي طور ديگري درك كنيم. به ياد ميآورم، هركس كه به اتاق تاريك داستان مولوي وارد ميشد، و تصادفي، از جهتي خاص، به بدن فيل دست ميكشيد، فوري قضاوت ميكرد. چون فوراً نظريهاي بر پاية شواهد حسي و تجربي خودش ميپرداخت، و مثلاً ميگفت: "ناودان است"، نميگفت "ناودان، به نظر ميرسد"، و به اين ترتيب، دچار خطاي "منظر چشم خدا"ي نظرية خود ميشد.
شواب هم اصطلاح جالبي براي توصيف اين وضعيت دارد، او ميگويد منظر نظريه يك "منظر تونلي" “tunnel vision” است. گويي با شكلگيري يك نظريه، شعاعهاي نور (دانش) از دهانة تنگ و محدود يك تونل به چشم ناظر ميرسد. از اينرو، وقتي از منظر يك نظريه به چيزي مينگريم، انگار از درون يك تونل به منظرهاي مينگريم. خوب واضح است، آنچه ميبينيم، تنها بخش كوچكي از يك منظرة تمام است، و خطاست اگر آن را تمام منظره در نظر بگيريم. با اين وجود، در سنت غالب تحقيقات در غرب به مرور فرهنگي غالب شده است، كه براي منظر نظريه، "منظر چشم خدا" يا منظري تمام و بينقص قائل شده است. اين افسانه آن قدر سينه به سينه نقل شده است، تا سرانجام به يك فرض بديهي، و غير قابل ترديد بدل شده است. ديويي هم در جستجوي قطعيت: مطالعهاي دربارة رابطة دانش و عمل (1929)، بالاخره آژير خطر را به صدا در ميآورد، و وضعيت تفكر تربيتي در غرب را خطرناك توصيف ميكند، و ميگويد بايد از اين خطر گريخت. مسئلة ديويي اين طور تعريف ميشود:“theory is the master and practice is mastered”
ديويي با بيان اين كه "ما به جدا كردن نظريه از عمل بسيار خو كردهايم" آن را يك عادت فرهنگي معرفي ميكند؛ عادتي كه توسط سنت اصيل فرهنگ غربي حمايت ميشود و باعث گرديده، چهارچوب اين جور عقايد جزمي همچنان دستنخورده حفظ شود. كانلي ادعا ميكند، شواب در اين قضيه با ديويي موافق است. بنابراين، در پركتيكال تا قلب روش تفكر غربي دربارة رابطة نظريه و عمل پيش ميرود، و اين رابطة خادمي و مخدومي را زير سؤال ميبرد. ادعا ميكند باوري هست كه ميگويد، دونپايهها و كارگران حوزة برنامة درسي با عمل سر و كار دارند، و نظريه از آنِ متفكران، و افراد سراپا ذهن در دانشگاه است. از نظر كانلي، چيزي كه شواب در پركتيكال مورد نقد قرار ميدهد، پارادايم پژوهشياي است كه در آن نظرية ملكة عمل است. بنابراين، صحبت از يك رابطة ناعادلانة خادم و مخدومي، و تحكمآميز است.
شواب تنها كسي نبود، كه بر رابطة ناعادلانه و تحكمآميز نظريه و عمل در سنت تحقيقات تربيتي در سنت غالب تحقيقات غرب شوريد. پيش از او، و پس از او كساني بودند و هستند، كه همواره اين رابطة يك سوية بيمار را مورد سؤال و ترديد قرار دادهاند. حتي برخي تا آنجا پيش رفتهاند، كه از آن طرف غش كردهاند، و در پي وارونه كردن اين رابطه برآمدهاند، و از تقدم عمل بر نظريه سخن گفتهاند. اما به نظر نميرسد، شواب در اين گروه قرار داشته باشد:
"دانشمندان علوم اجتماعي را به آتش نكشيد. بلكه، باورشان نكنيد، مگر با افزودن قدري چاشني بدبيني. چنانچه قرار است از آنها بهره ببريد، با ايشان بسيار مشورت كنيد، و هنرهاي گزينشگري را به كار ببريد."[19]
“Don't burn the social science scholars. But don't believe them without a large grain of salt. And if you must use them, consult widely and apply the eclectic arts.” (Schwab, 1980)
متأسفانه، من به منبع اين نقل قول مورد علاقة طرفداران شواب دست نيافتم، از آن به شدت محافظت ميشود. آن را اولين بار، در ليست نقلقولهاي مورد علاقه، و يكي از نوشتههاي وسلي نال[20] يافتم. از اينرو، بيآنكه بدانم، شواب قبل و بعد از آن چه گفته است، به خودكفايي و بسندگي اين عبارت براي پاسخ به سؤالم اعتماد ميكنم، و ميپرسم، شواب در اين عبارت چه ميگويد؟ آيا نميگويد با نظريه مشورت كن، اما، قضاوت خودت را تعطيل نكن؟ آيا نميگويد حق و سهم نظريه را ادا كن، اما، حق و سهم خودت را نيز با به كار بردن هنر گزينشگري به جا بياور؟ آيا نميگويد، به تجويز تند و تيز نظريه، يك چاشني اضافه كن، كه از تندي اين خوراك غير قابل هضم بكاهد، و آن را قابل هضم كند. اما، فكر ميكنم، باز هم نتوان تقدم نظريه بر عمل، يا عمل بر نظريه را از اين عبارت استنتاج كرد. چون من “then” را بين “consult Widely” و “apply the eclectic arts” مشاهده نميكنم، كه بر اساس آن بتوانم قضاوت كنم، در اينجا، شواب از تقدم نظريه بر عمل، يا عمل بر نظريه سخن گفته است، بلكه فقط يك "واو عطف" ميبينم كه نظريه و كاربرد را كنار هم نشانده است. پس، به نظر نميرسد، شواب در پي وارونه كردن رابطة نظريه و عمل باشد، بلكه بيشتر خواهان حل اين معادله، از طريق افزودن و كاستن است: افزودن Deliberation عملي به موقعيت تربيتي، و كاستن از prescription نظريه. او خواهان بر چيدن دوگانگي كاذب نظريه و عمل، از طريق ايجاد يك بده بستان، يا برقراري يك ديالكتيك حياتي است.
كانلي در مقالة پركتيكال همراه با شواب: تحقيق و تدريس در كوهپايههاي برنامة درسي دقيقاً ميخواهد همين را نشان دهد. تلاش ميكند مختصات جغرافيايي تفكر شواب را در نقشة تفكر برنامة درسي تعيين كند، و در فراز پاياني مقاله به صراحت ميگويد: “Schwab’s Practical is in-between”
موضع بينابيني شواب مانع از آن ميشود، كه او را در يك چرخش 180 درجهاي، اينبار يك عملگراي شش دانگ و بياعتنا به نظريه به حساب آوريم. شواب به هيچ وجه به نشانة شمارة 3 بحراني كه خود نسبت به آن هشدار داده است، مبتلا نيست؛ منظورم برائت از نظريه، و چشم از نظريه شستن است.
اين مقدمات را چيدم كه بگويم، درست است كانلي براي شواب موضع بينابيني در نظر گرفته است، اما اين ثابت نميكند، نظريه و عمل از ارزش و اعتباري برابر نزد شواب برخوردار است. ما هنوز از ارزشگذاري و اعتباردهي شواب به نظريه و عمل اطلاع نداريم. اين كه از نظر شواب، عمل بر نظر، يا نظر بر عمل تقدم دارد، فرضيهاي است كه مستلزم تحقيق ديگري است، دستكم، در مقالة كانلي براي آن استدلال نشده است. چون اساساً با شواهدي كه در مقاله به آنها اشاره شده است، و من نيز به يكي دو نمونه از آنها اشاره كردم، مسئله طور ديگري طرح شده است. مسئله تحكم نظريه بر عمل است، نه تقدم نظريه بر عمل.
البته حدس خام من اين است، كه نميتوان به راحتي از تقدم نظريه بر عمل، يا بالعكس در پركتيكال سخن گفت، چون حتي خود شواب در پركتيكال سعي نكرده، يا نخواسته است، مسئله را به اين شكل مطرح و صورتبندي كند. گمان ميكنم، به دنبال پاسخ به اين سؤال، نتوان در مقالات پركتيكال، به نحو صريح، شاهدي نقد دست و پا كرد. اما، يك چيز را با درجهاي از اطمينان، بر اساس تحقيقي كه به تازگي به پايان برديم، ميتوانم بگويم، آن اين است كه، در سبك تعقل و استدلال عملياي كه شواب، با تبعيت از ارسطو، در پركتيكال (1) براي تصميمگيري دربارة برنامة درسي برگزيده است، دستكم دوگانگي ميان هدف و وسيله برچيده شده است. ميتوان در اين سبك از تعقل، از برچيده شدن شماري از دوگانگيها، از جمله، جدايي نظريه و عمل نيز سخن گفت. در نتيجه، ديگر بحث تقدم و تأخر اين دو ضرورت پيدا نميكند، بلكه بيشتر صحبت از منحل شدن اين مسئله است؛ بحث همراهي اين دو با يكديگر است. به عبارتي، در سبك تعقل عملي كه شواب از آن حمايت ميكند، جدايياي متصور نيست، كه آشتيكناني در كار باشد. اما، قضيه براي ويليام ريد[21] به اين سادگي نيست. قضية وي فرق ميكند. در واقع، او اين جدايي را به دليل نهادي شدن برنامة درسي به رسميت شناخته است، و در تدارك يك آشتيكنان است.
منبع
Connelly, F.M. (2009) Being Practical With Schwab: Research and Teaching in The Foothills of Curriculum, presented in The First International Conference on “The Practical” Curriculum, Beijing: CNU.
برداشت چهارم
دکتر محمود مهرمحمدی
با خواندن مقالة کانلی از حکم ضمنی تبرئهای که برای ثورندایک صادر شده، و او از این که مخاطب شواب قلمداد شود مبرا دانسته شده، متعجب شدم. کانلی میگوید ثورندایک و دیوئی به یک اندازه دغدغة عمل دارند و به این خاطر به سنت عملی در پژوهشهای تربیتی تعلق دارند. در روایت کانلی از عوامل تاریخی که موجب طرح اندیشه و شکلگیری حرکت اعتراضی و اصلاحی شواب در قلمرو برنامة درسی شد، ثورندایک و دیوئی هیچیک سهمی ندارند، چون هیج کدام نمایندة اندیشه یا مروج پژوهشهای تئورتیکال نبودهاند. دیوئی و ثورندایک از نظر او به رویههای مختلف، اولی کمّی و دومی کیفی، به جریان پژوهش معطوف به عمل تحقق بخشیدهاند. این تعبیر، البته با شناخت من از ثورندایک خیلی جور در نميآید، و او که بانی بنای رفیع تئوریک دانش روانشناسی تربیتی است را نميدانم چرا باید به همان اندازة دیوئی كه دغدغه عمل داشته است متعلق به پارادایم عملی و از جنس شواب قلمداد کرد؟ این بنا، البته مولود تعلق خاطر افراطی ثورندایک به کار به اصطلاح آزمایشگاهی در محیط آکادمی و فرار او از محیطهای اجرائی و عملی است، که از این حیث او را در تفابل با دیوئی قرار میدهد که مدرسه را بهترین آزمایشگاه تعلیم و تربیت ميدانست. بر این اساس، میتوان کانلی را مورد خطاب قرار داد و از او سوال کرد، اگر ثورندایک را نمیتوان معرف کیش نئوریک در پژوهش و عمل تعلیم و تربیت دانست با چه ملاک و معیاری نومفهومگرایان ( که البته از آنها صراحتا نام برده نمیشود ولی از شدت حضور است که غائبند!) را باید به این جریان متعلق دانست؟ من گمان میکنم نومفهومگرایان و لااقل بخشی از آنها نیز دست کم به اندازه ثورندایک دغدغة بهبود بخشیدن به جریان عمل را داشتهاند و اگر این معنا پذیرفتنی باشد، آنگاه باید گفت، خلل جدی در تحلیل تاریخی کانلی به وجود ميآید، و او منطقاً نمیتواند خاستگاه تاریخی شواب و پرکتیکال را معرفی کند.
اما در مقاله یا سخنرانی کانلی، تاثیرپذیری شواب از دیوئی برایم تازگی داشت و بسیار روشنگر بود. این که دیوئی در کتابی در سال 1921 سنت تئوریک حاکم بر پژوهشهای مغرب زمین را به زیر سؤال برده و با مفهومی بسیار نزدیک به مفهوم فلایت شواب فاصلة هولناک میان تئوری و عمل را مورد نقد جدی قرار داده است، حکایت جالبی است. کانلی به درستی و با هنرمندی، نظریة شواب را نظریهای ‘بینابینی’[22] توصیف میکند که همچون کوهپایه نه متعلق به ارتفاعات است و نه متعلق به دشت صاف. قله در این استعاره معرف نظریه و دشت معرف عمل است. این تبیین بینابینی را به روشنی ميتوان از خلال بجثهای دیوئی نیز دریافت و به این ترتیب به ارتباط وثیق میان دیوئی و شواب رسید. تبیین بینابینی یا کوهپایهای کانلی از نظریة شواب از دل نقدي تند بر میخیزد که حوالة جایگاه سنتی تئوری میشود. اما این نقد تند نباید با بد فهمی همراه شود، و خواننده گمان ببرد که در نقد تئوری از منظر شواب، و گفتمان پرکتیکال نفی تئوری، آنچنان که شاید ويلفرد کار یکی دیگر از شارحان شواب میپسندد[23] نهفته است. در این نقد، البته نفی تئوری زدگی و تئوری پرستی نهفته است، که دیوئی و شواب در آن اشتراک نظر دارند. تئوری ورزی و تئوری پردازی بر خلاف آنچه به دلیل نقد تند رویکرد عملی به جهتگیری تئوریک در پژوهش و عمل به ذهن متبادر ميشود، مورد نفی و انکار قرار نمیگیرد. در عملی، تئوری نیز نهفته است و این دو به یکدیگر وابستگی وجودی دارند. در این وابستگی وجودی نسبت میان دو طرف، یعنی نظر و عمل، از آنچه در سنت مغرب زمین جاری و ساری بوده است، باید متحول شود. برخلاف این سنت، دیگر تئوری بر عمل حکم نمیراند و برای آن نسخه نمیپیچد. تئوری سلطان نیست، و عمل رعیت. اگر رعیت و سلطانی در میان باشد، سلطان عمل ورزان، و رعیت نظریهپردازانند. بنابراین، نظریه پردازی و بسط و توسعه آن از نظر دیوئی و شواب همچنان "موضوعیت" خود را حفظ میکند، و آنچه از میان میرود البته "اصالت" تئوری است، که همان تئوری زدگی یا تئوری پرستی[24] است. اصالت متعلق به عمل و تدبیر هوشمندانه برای مسائل عملی در موقعیت خواهد بود، که به دست عمل ورزان و البته با استفاده خادمانه (eclectic) و فکورانه (deliberative) از تئوریها انجام میپذیرد. دیوئی هم پیش از شواب بر این نوع نسبت وارتباط تاکید ورزیده است، و تئوری بریده از عمل را نظرورزی بیحاصل[25] و از سوی دیگر تئوری خوب را دارای بيشترین بار و برد عملی[26] دانسته است. تئوری خوب، البته آن چنان که کانلی هم مورد تأکید قرار میدهد دیگر حامل “God’s eye view” نبوده، و در سایة قرابت با واقعیتها به مضامینی حاوی ایدهآلهای واقع بینانهتر[27] بدل میشود.
از نکات مثبت دیگر مقالة کانلی، معرفی شخصیتهائی است که به باور او نمایندگان اصیل و واقعی پژوهش پرکتیکال با ویژگی بارز بینابینی هستند.این اقدام حسن ختام جالبی برای سخنرانی یا مقاله است. خوانندة کنجکاو ميتواند شناخت آثار علمی این شخصیتهای نمونه را در جهت شناخت دقیقتر شواب و اندیشههای او در دستور کار خود قرار دهد.
برداشت پنجم
نرگس آهنچيان
ويژگي خاص رابطة ميان نظريه و عمل در رشته ما كه موجب برانگيختن بحثهاي فراوان از گذشته تا كنون شده است، شايد به اين دليل باشد كه با هر بار ورودمان به فضاي آموزشي، با شرايط تازهاي مواجه ميگرديم. و اين تازه شدنها آنقدر تكرار شونده هستند كه نميتوان براي عمل در آن از نظريههاي از پيش ارائه شده يا برنامه درسي ثابت از پيش تعيين شده بدون كم و كاست و بدون وارد كردن ويژگيهاي فضايي كه در آن قرار گرفتهايم، بهره ببريم. براي همه ما دست اندر كاران آموزش به روشني آشكار است كه براي اثر بخشي كارمان بايد با توجه به فضايي كه در آن قرار داريم و شرايط ويژهاي كه در آن به عمل تربيتي مشغول هستيم، به كمك و ياري همه آنچه تجربه كردهايم و همه اندوختهاي كه خودمان به عنوان دانش ضمني جمع آوري كردهايم و يا اينكه به كمك مطالعه تجربههاي ديگران (نظريهها) و پيوند زدن آن با تجربههاي شخصي كه خودمان اندوختهايم، در شرايط ويژه تربيتي عمل كنيم. اين ويژه بودن يا ويژه شدن هر فضاي تربيتي ميتواند بسيار ظريف و و از چشم نگاههايي كه براي امر تربيت به خوبي تربيت نشدهاند دور بماند. اما آنانكه چشمشان و انديشهشان مدام در جستجوي عمل تربيتي است و دائم در عمل تربيتي سير ميكنند و در اين مسير به شناگري قهار تبديل شدهاند، هر كلاس ، هر زمان، هر دانش آموز، هر درس، هر موضوع، هر دانشگاه، مدرسه، دانشكده، و نيز هزاران متغير ديگر در فضاي تربيتي، ميطلبد كه شنا گر اين اقيانوس كبير در هر لحضه و هر زمان و هر مكان و با هر فراگير، به كمك همه آنچه ميداند، همه آنچه خود تجربه كرده و آنها را با پيوند به تجربههاي ديگران (نظريهها) غني ساخته است، براي هر فضاي تازه و هر لحظه تربيتي، اقدامي مناسب خلق كند و به آن عمل كند. حالا اين اقدام خلق شده در بر اساس ويژگيهاي خاص شرايط تربيتي خاص، مسلماً نتيجه اندوختههاي دانشي و مهارتي و گرايشي اين شناگر قهار است كه به دو چيز بستگي دارد اول اينكه او چه تجربههايي دارد اعم از تجربههاي شخصي يا پيوندي كه ميان تجربههاي خودش و تجربههاي ديگران (نظريهها) برقرار كرده است. و دوم اينكه چگونه به كمك اين تجربهها، بهترين اقدام ممكن را خلق كند و و اجرا نمايد.
برداشت ششم
رحمت الله خسروی
مطالعة مقاله کانلی بینش عمیقی برای فهم ماهیت آنچه که شواب در مطالعات خود تحت عنوان حوزه "پرکتیکال" برنامة درسي مورد بررسی قرار داده، فراهم ميکند. مهمترین استعارهاي که کانلی در این مقاله به آن اشاره ميکند استعارة Foothillبه معنای کوهپایه یا تپهاي که در دامنه کوهی واقع شده است، ميباشد. وی این استعاره را برای تبیین نسبت نظر و عمل در برنامة درسي بکار ميبرد، و نظریه شواب را مثال روشنی از یک نظریه In between، در نظر ميگیرد که نه در قلة کوه واقع شده و نه در دامنة آن، بلکه در تپهاي میان قله و دامنه قرار گرفته است. به نظر ميرسد، شواب در پی آن نبوده که حوزه عمل را بر حوزه نظر غالب سازد- برخلاف آنچه از عنوان مطالعات وی به ذهن خطور ميکند- بلکه بدنبال ایجاد یک رابطه متعادل، متعامل، بینابینی و دیالکتیکی میان این دو حوزه بوده است. از این رهگذر ميتوان گفت، شواب مخالف تئوری و تئوری پردازی نیست، بلکه از غرق شدن متخصصان برنامة درسي در تئوری و تئوری پردازیهای غیر واقع بینانه شکایت ميکند. واقعیت این است که شواب با انتخاب عنوان "پرکتیکال" برای مطالعات خود، در صدد عبور از نظریه و نظریه پردازی نیست، بلکه بخاطر غیبت بیش از حد پرکتیکال در تأثیر گذاری بر تئوریتیکال، در تلاش است تا نسبتی متوازن و معقول بین نظر و عمل برقرار نماید. وی به خاطر حضور قدرتمند بخش تئوریتیکال با قرائتی غیر قابل قبول در مناسبات و مطالعات برنامة درسي، آن را مورد انتقاد قرار داده و بدنبال جایگزینی تئوریهایی است که بتوانند تعامل معنیداری با حوزه پرکتیکال برقرار نمایند و از این رهگذر سهم تأثیرگذار بخش عملی بر بخش نظری را احیاء کرده و به آن رسمیت بخشد. لیکن، باید توجه داشت جنس تئوری و تئوری پردازی مورد نظر شواب همانی نیست که اکنون در بین بسیاری از نظریه پردازان برنامة درسي، رایج و مرسوم ميباشد. او عبارت flights from the field را برای نکوهش کردن متخصصان دانشگاهی که از حوزه عمل (آنچه عملاً در مدارس اتفاق ميافتد) عمیقاً فاصله گرفتهاند، به طوری که حاصل نظریه پردازی آنها یک نوع تحکم برای مجریان برنامة درسي- کسانی که نامشان با پرکتیکال عجین شده است- محسوب ميشود، به کار ميبرد. کانلی(2009) نیز اذعان ميکند که فاصله بین نظر و عمل در مقطع زمانی کنونی در جامعه آمریکای شمالی، حتی بسیار فراتر از عصر شواب است. به نظر ميرسد شواب بر این باور است که یک نظریه پرداز قبل از اینکه مطالعات تئوریک در زمینههای مختلف علمی برای نظریهسازی داشته باشد، بایستی عملاً به کسب تجربه در مدارس، کلاسهای درس، و آنچه واقعاً در آنها اتفاق ميافتد، بپردازد. در این صورت است که تجارب کسب شده، ميتوانند به نحو مؤثری در خدمت تولید یک نظریه قوّی که برد عملی داشته باشد، قرار گیرند. در نهایت این که برای متعادل ساختن فاصلة بین نظر و عمل بایستی مؤلفه تربیت معلم به گونهاي صورت پذیرد که در آن معلمان به عنوان کار گزاران اصلی عرصه نظرورزی قلمرو برنامة درسي به حساب آیند. در سایة حمایت از چنین رویهاي است که ميتوان ماهیت و اصالت نظریههای برنامة درسي را پرکتیکال نموده و از تحکّم و حکمرانی نظریههای دارای ماهیت آکادمیک ممانعت به عمل آورد.
برداشت هفتم
انسی کرامتی
استعارة کوهپایهاي که کانلی در ابتدا از آن سود ميجوید تا چگونگی عمل برنامة درسي را نشان دهد، بیانگر آن است که محقق و در عین حال مجری برنامة درسي باید از یک طرف به ورای تئوری که حتی ميتواند مشتمل بر ساختن احتمالات و انتزاعاتی غیرواقع بینانه باشد( فراتر از قله کوه و در نظر گرفتن آسمان بر فراز آن) و از طرف دیگر دورترین نقطه ممکن و قابل رويت در دشت که بیانگر مخفی ترین عمل و فعالیت تربیتی از دید افراد سطحی اندیش در جریان اجراست، نظر داشته باشد. در واقع شواب عمل برنامة درسي را فعالیتی کاملا منعطف و مبتنی بر تخیل و تصور ميداند که همواره فراتر از نظر نظریه پردازان و عمل محدود عاملان است و در عین حال دیالکتیکی از نظر و عمل در معنای کاملاً نسبی آن ميباشد.
زمانی که شواب مقاله پرکتیکال خود را مينویسد و فرایند برنامة درسي زمان خویش را محکوم به تئوریزدگی ميکند، مقارن با زمانی است که خود به عنوان یکی از معروفترین نویسندگان برنامة درسي و نیز یکی از معروفترین مربیان عصر خویش محسوب ميشود. یعنی خود از یکسو به حوزه نظر و نظریه پردازی توجه داشته و از سوی دیگر با عمل برنامة درسي درگیر بوده است، و از اینرو، پس از نگارش اثر جنجالآفرین خویش منجر به افزایش وجه تئوریکی برنامة درسي ميشود. چرا که قائدتا وقتی جنبهاي از امری بزرگنمایی ميشود، سایر جنبهها به شکلی کاریکاتورگونه تحقیر ميگردند. دونالد شون نیز در بحث خود از عمل فکورانه که با انتقاد از اعتماد به دانش حرفهاي محض آغاز ميشود این مسئله را به گونهاي دیگر بیان کرده و توضیح ميدهد: زمانی که مردم حرمت و ارزش زیادی را برای افراد حرفهاي قائل ميشوند و آنها را محور قرار ميدهند به مرور با تخصصی شدن فزاینده حرفهها، اعتماد زدایی از آنها توسط مردم صوت ميگیرد. چون دانش قبلی ایشان پاسخگوی الزامات حاضر نخواهد بود و این امر دقیقاً در مورد تئوری پردازی فزاینده محققان برنامة درسي در دانشگاهها رخ داد به نحوی که الزامات خاص محیطی و بافتی مربوط به مکان اجرایی عمل تربیتی به شکلی ناهماهنگ با تئوریهای برنامة درسي آنها ظهور یافت، و از اینرو، شواب را بر آن داشت تا سرعتگیری را در معرض سیر پیش رونده این نوع تئوری پردازی که فارغ از لحاظ کردن الزامات اجرایی و بافتی است، قرار دهد اما ظاهراً تئوری پردازان چاره مشکل را در روی آوردن بیشتر به تئوریها یافتند. این امر در حالی است که دونالد شون تذکر داده بود که حرفهاي شدن توسط ارتباط نزدیک با افراد حرفهاي ایجاد ميشود و در تعلیم و تربیت نیز چنین است: تعلیم و تربیت حرفهاي در ارتباط نزدیک با عمل حرفهاي قرار دارد. اما چون برای نظریه پردازان عمل بر اساس تصور و تخیل عمل مطلوب که مشتق شده از تئوری بود، انجام ميگرفت، بنابراین، برای اطلاع از شرایط واقعی عمل، زحمت تماس مستقیم با دنیای واقعی و عملی را به خود نداده و تنها در تئوریهای خویش به بحث از عمل پرداختند.
کانلی در پاسخ به این سؤال که چرا محققان برنامة درسي از جهان واقعی فاصله گرفته و به سمت تئوری انتزاعی حرکتی شتاب آلود داشتند را در وجود سنتهای رقیب پژوهشی منتسب به ثورندايك و دیویی ميداند که سعی داشتند پژوهش تربیتی را به شکلی رسمی در آموزش عالی (مکانی که بیشتر متعلق به نخبه گان فکری و نظریه پردازان است) قرار دهند، وی چنین تلاشی را ناشی از فرهنگ مسلط ميداند که تحت تاثیر دیدگاه افلاطونی، تئوری را به عنوان نوعی فعالیت برتر ذهنی و عمل را به عنوان فعالیتی پست و کم ارزش تلقی ميکند. لکآف و جانسون نیز در همین زمینه بیان ميکنند که زندگی انسانها از طریق استعارههایی که وجود آنها ضروری است اداره ميشوند. چنین استعارههایی مثل چشم انداز چشم خدا یا تجربه فیزیکی بالا و پایین بودن اجسام، فراتر از تفاسیر فردی در زندگی واقعی یا جهان خارج و موسسات بوده و چگونگی نگریستن ما را به جهان شکل ميدهند. اما چنانچه این استعارههای دست پرورده و مطلق گونه را حذف کنیم، بنابراین، در نوع نگاهمان به جهان پیرامون ایدههایی که کمتر بلندپروازانه بوده و بیشتر واقعی هستند را دنبال خواهیم کرد. کانلی، شواب را به عنوان فردی که در این راستا گام برداشته و نیز شخصی که دارای واقعگرایانهترین تصور است، قلمداد ميکند. در واقع، شواب در میانه پیوستاری قرار دارد که یک سوی آن تئوری پردازی محض و سوی دیگر آن تجربه گرایی محض است.
کانلی در پایان بیان ميکند که شواب پژوهش عملی را حاصل دیالکتیک بین تئوری و عمل ميداند، همچنین وی مانند یک مناظرهگر مجرب به آنچه که مورد انتقاد قرار ميدهد، بهاء داده و از آن استفاده ميکند. در واقع شواب با نقد تئوری زدگی معاصر خویش، تئوری را کاملا به کناری نمينهد بلکه برای تئوری جایگاه مهمی در عمل قائل است.
نکات قابل تأمل:
1. استعارة کوهپایه ناظر به دیالکتیک ( با هم نگری منعطف و منصفانه) عمل و نظر است. یعنی جایگاهی که در یک لحظه هم دورترین نقطه دشت و هم فراتر از قله کوه قابل رويت باشد. نه اینکه برای با هم دیدن به چرخشی 180 درجهاي نیاز داشته و در حین چنین چرخشی خود از نگریستن به برخی از جزئیات در یک عرصه غفلت کنیم.
2. پژوهش تربیتی و نظریه پردازی در هر مکانی ميتواند رخ دهد چرا که هیچ مکانی فارغ از عمل تربیتی نميباشد.
3. فرهنگ مسلط و استعارههای ساخته و پرداخته اعضاء یک حوزه ميتواند مانع یا حامی پیشرفت در آن حوزه باشد.
[3]. منظور وي از خيره شدن به آسمان اشاره به توجه صرف به عالم مثل و سير كردن در دنياي ايدهها و نظريههاست.
[5]. Crisis of Confidence
[6]. Crippling Separation
[8]. Contested Terrain: A History of Education Research in the United States (1890-1990)
[11]. “Thorndyke won and John Dewey lost”
[13]. The Quest for Certainty: A Study of Relation of Knowledge and Action
[14]. Platonic Perfection
[15]. “Escape from Peril”
[19]. Joseph Schwab, “The Social Sciences,” The Center Magazine 13 (July/August 1980): 41.
[23] اشاره به تز "تربیت منهای تئوری" کار
[24] اشاره به همان تقدسی که در سنت غرب تئوری از آن برخوردار بوده است.
[26] A good theory is the most practical of all things
[27] More realistic ideals
[1].اصل مقاله در خبرنامه ارائه نشده است، زيرا اين مقاله در تعاملات غيررسمی سرکار خانم آلحسينی با کميتة برگزاری کنفرانس عملی، در دسترس گروه قرار گرفت، و به لحاظ اخلاق پژوهشی مجاز به انتشار آن نيستيم. به اين جهت، خلاصة آن به زبان اصلی و با عبارات به کار رفته توسط مايکل کانلی ارائه ميگردد، تا خوانندگان بتوانند از نکات مهم مقاله به بيان نگارنده آن، استفاده نمايند.